سلام خدا جون ... خوبی؟
چرا دیگه نگام نمی کنی؟ یعنی اینقدر بد شدم؟ البته حق هم داری ها اااا !!!!!
حالا فقط اینبار یه گوشه نگاهی بهم بنداز .
چی؟ از من خوشت نمیاد ؟ واقعا؟
چرا ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
آره خب ما آدم بدا که پیشت جایی رو نداریم .
باشه ،،،، ما میریم تا یه وقت حق آدم خوبات ضایع نشه .
پس با اجازه ......
....چی؟ همه برن و من بمونم ؟ نه ه ه ه ه
میدونستم که اگه هر وقت هم پیشت بیایم باز هم در محبت و رحمتت رو به
روی هیچ بنده ای نمی بندی.
میدونی خدا ؟ خیلی دلم گرفته ... از دست کی؟ خب معلومه از دست خودم.
نه نه...اشتباهی که نکرم ، فقط تو زندگیم یکی هست که غرورم آزارش میده.
الان هم اومدم تا شاید بتونی با گرفتن این غرور کمکم کنی.
درسته که غرور ارزش هر انسانی رو نشون میده. اما دیگه این ارزش رو هم
نمی خوام . چون به این نتیجه رسیدم که ارزش واقعی این چیزام نیست.
اصلا هم غرورم رو بگیر و هم پر و بالی که بهم دادی ، تا بتونم بهش ثابت کنم
که از پرواز بیزارم .
حالا از کجا معلوم که خودش اهله پرواز باشه و می خواد منو جا بزاره ؟!!!!!
نه نه.... پس فعلنه بال و پرم رو نگیر (بهش احتیاج دارم )...
+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 و ساعت
15:25 |

