تبليغاتX
( فرشته های مهربون ) - یه قصه بدون نام

همه ما تا حالا حداقل برای یه بار هم که شده فیلم یا کارتن پینوکیو رو دیدیم. من امروز میخوام بگم که همه ما تو داستان زندگیمون یه پینوکیو هستیم. ولی باید یه جور دیگه به داستان نگاه کنیم. چطوری؟ اینطوری.

یکی بود یکی نبود به غیر از کلی آدم و پدر ژپتو هچکسی نبود. یه روز ژپتوی پیر تصمیم میگره یه عروسک بسازه. منتها با بقیه عروسکایی که ساخته بود این عروسک فرق داشت ژپتو می خواست اوج هنر و خلاقیتشو با ساخت این عروسک به رخ همه بکشه. درست عین خدا خدا هم یه روز تصمیم میگیره یه موجود دیگه خلق کنه که این یکی با بقه فرق داشته باشه. قراره اشرف مخلوقاتش باشه و در واقع اوج هنر خلقت..به حر حال پینوکیو یا از دید دیگه انسان خلق می شه.ژپتو وقتی میبینه این مخلوق جدیدش واقعا شاهکار شده. حتی خودش هم فکر نمی کرد اینقدر بتونه یه عروسک رو خوب بسازه. تصمیم می گیره هر چی بلده یا هر چیزی که می تونه برایه این کوچولو مفید باشه بهش یاد بده اما .به علت سن زیاد و خیلی چیزای دیگه موفق نشد. تصمیم میگیره .پینوکیو رو بفرسته مدرسه و تو این راه از معلما کمک بگیره. درست همونطوری که خدا برایه راهنمایی ما از پیامبرا استفاده کرد.مگه نمیگن معلمی شغل انبیاست.؟

به هر حال پینوکیو رفت مدرسه.یا بهتر بگم پیامبرا اومدن تا ما آدما رو راهنمایی کنن تا راه و چاه زندکی رو بهمون یاد بدن. اما تو مدرسه حالا به هر دلیل شاید یکی از دلایلش روش نا مناسب درس دادن معلما بود که پینوکیو روز به روز از مدرسه زده می شد.دققیا عین خیلی از ماها که به دلیلی روش های پوسیده تبلیغ دین ما ها از شوق و اشتیاق یاد گرفتن این مسائل می افتن. حتی با علم اینکه می دونن به ضررشون تموم می شه .. اصلا فکر میکنیم این یه محدودیت . همه دوست دارن رها باشن. درست عین همون موقع ها که پینوکیو می رفت مدرسه. فکر میکرد زندونی شده. دیگه یواش یواش کلا از این مدرسه زده شد. جایه اینکه بره مدرسه میرفت تو خیابون گشت میزد. دوست داشت خودش یه چیزایی رو یاد بگیره. ژپتوی پیر یا همون خالق روز به روز از مخلوقش دور تر می شد. طوری که دیگه از هیچکدوم از کارایه پینوکیو خبر ندشات. اصلا دیگه اونو به حال خودش رها کرد.البته علی رغم میل باطنی. خدا هم گفته وای به حال ینده ایکه من اونو به حال خودش رها کنم. اما پینوکیو به حال خودش رها شده بود.

یکی از همین روزا که داشت تو خیابون راه می رفت یه صدایی توجهش رو به خودش جلب کرد . همه بچه ها میتون بیان تو شهر بچه ها زندگی کنن اونجا همه چیز هست. پر از ابنبات و شکلات و ...  . این همون چیزی بود که پینوکیو دنبالش میگشت.سریع رفت و سوار شد.این برای ما ها پیش اومده بعضی وقت ها آدمایه شیطان سفت یا اصلا خود شیطلان با وعده وعیدهاش مارو جذب می کنه.

-                   اگه میگی تاحالا اینطور نشده باور  نمیکنم-. خلاصه پینوکیو میره تو شهر بچه ها اولش همه چیز به خوبی.و خوشی میگذره. ولی وقتی داروی مخصوص رو می خوره پینوکیو دیگه شکل آدم نبود. آره درست حدس زدی. پینوکیو نبدیل به الاغ شده بود. البته اول خر شد بد الاغ. همون روز که به حرف درشکه چی گوش داد خر شد. ولی الان . رسما الاغ شده. ما آدما هم اگه راهی که شیطان پیش رومون میزاره رو ادامه بدیم. خر شدیم.اون روز شیطان تو قالب یه مسئول سیرک ظاهر شد.ولی توزندگی ما. هر روز یه شکلی هست.

پینوکیو دیگه یه الاغ سیرک شده بود. مجبور بود هر کاری بکنه تا کمی علف بهش بدن بخوره.ولی پینوکیو تنها نبود. ماآدما هم هیچوقت تنها نمی مونیم. فرشته مهربون به دادش رسید و اونو از مهلکه نجات داد. خدا هم هیچوقت این انسان خیره سر (خود مو میگم + شما ) رو تنها نمیزاره. همیشه فرشته های مهربونی هستن که ما رو نجات بدن.خوب حالا پینوکیو آزاد شده بود. و به شکل اولش برگشته بود. حتی چند سکه هم داشت.فرشته مهربون خیلی به پینوکیو سفارش کرد که مواظب خودش باشه. پینوکیو هم چون آزاد شده بود و هنوز اسارت رو یادش نرفته بود. قول داد که کار اشتباهی نکنه. درست عین ماها تا کارمون گیر میافته یاده خدا می افتیم.به محض اینکه کارمون راه می افته یا به قول معروف حاجتمون روا میشه.یادمون میره. خیلی اگه هنر کنیم یه چند وقتی مثه پینوکیو بچه خوبی می شیم.مگه نه ؟؟؟

اما این شیطان از رو حسودی هم که شده دست بر دار نیست.این بار چون پینوکیو مزه آزادی رو چشیده بود ! از راه دیگری وارد شد.از راه طمع. و تو شکل گربه نره و روباه مکار. تو زندگی خودمون هم همیشه همینطور بوده.تو موقعیت های مختلف با چیزای مختلف گول می خوریم.گربه نره و روباه مکار کار خودشون رو کردن و پینوکیو رو گول زدن با حقه و فریب سکه هاشو گرفتن. بازم پینوکیو گول خورده بود. دوباره یاده فرشته مهربون افتاد. (عجب رویی و ...........................

خلاصه. پینوکیو بعد از یه مدت طولانی وقتی همه شیطونیاشو کرده بود. یاده ژپتوی پیر میافته همون که خلقش کرده بود. همون که کلی بهش محبت کرده بود.حتی بیشتر از فرشته مهربون. ما هم همینطوری هستیم وقتی پیر میشیم یاده خدا می افتیم. صبح تا شب تسبیح دست می گیریم و.... آدمه خوبی میشیم .خیر میشیم و خلاصه کلی منت خدا رو میکشیم. ولی چه سود.

شرمنده خسته شدی؟. اینو بگم دیگه تموم می شه

یه نگاهی به زندگیت بنداز. ببین دست کمی از پینوکیو نداشتیم. پس بیایم  یادمون نره از کجا اومدی. کی خلقمون کرد. کاری نکنیم که خالق از حلق ما پشیمون بشه. من اگه جایه ژپیتو بودم همون روز اول پینوکیو رو میانداختم تو شومینه .حداقل گرمم می کرد. شاید هم وقتی بعد از چند سال پینوکیو رو میدیدم می انداختمش تو شومینه باهاش یه چای درست میکرد. اصلا شاید منظور خدا از جهنم همین باشه. نکنه خدا ما رو بندازه تو جهنم تا گرم بشه. فقط اینو میدونم که جهنم از آتیش شومینه ژپیتو داغ تره. پس مواظب خودمون باشیم. به حرف فرشته مهربون هم گوش بدیم

 

+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در جمعه بیست و یکم مرداد 1384 و ساعت 23:45 |