آي قوي مغرور !
وقتی داشتی میرفتی سر به برکه زدی.برکه ای که همه شب میزبان شاعر بود
شاعر داشت مثل هر شب به انعکاس ماه در آب نگاه میکرد
آمدنت آی سو شاعر را متلاطم کرد
امشب هم مي خواهم تلاطمي روي آبهاي آرام اين بركه سوار كني ؟
من هنوز پرواز تو را نديده ام.و نمیخواهم ببینم
می شود؟ میشود ساکن این برکه شوی؟
من تمام شگردهاي زندگي را همين امروز درون بقچه اي رها كردم ، كنار يك باغچه بي آب و علف و آمدم
و تو هم ماندی. قوی مغرور من 
شايد من هم آنقدر بهانة خيس گرفتم كه دلت به حال من سوخت و آمدي آستين مرا گرفتي و بردي آن دورها
من دیگر به دیدن عکس لرزان ماه در برکه عادت کرده ام
گاهي پيش خودم خيال مي كنم اگر يك وقت غرورت بشكند، صدايش مثل صداي شكستن تنگ بلور بغض يك شاعر تمام سكوت نازك شهر را مي شكند و ديگر همه مي فهمند كه در همين حوالي قوي سفيدي خيال پرواز دارد.
من استخاره براي كار كرده كرده ام .
من قاعدة سرد سكوت را مدتها پيش زير قرص ماه خاك كرده ام .
حرفي بزن اي تنهاترين !
بالي بزن اي مغرور ترين !
آمدم براي صدمين بار نشستم كنار بركه
تا با من حرف بزني ؛
تا در چشمان تو انعکاس ماه را ببینم ؛ اما
اما هرگز نمی خواهم تصویر ماه در چشمان تو لرزان شود
تا شاعرترين شوم .
اما قوی مغرور من !
هر زمان خواستی پرواز کن. آخر تو بال و پر داری . تو میتوانی پرواز کنی.
اگر آسمان لایق تر از برکه است. پرواز کن
اگر آسمان لایق تر از شاعر است - پرواز کن
آنوقت از هر رهگذری می پرسم :
شما يك پرندة سفيد در آسمان اين اطراف نديديد كه غرورش را در بركه جا گذاشته باشد؟!
