تبليغاتX
( فرشته های مهربون )
 
 
سلام خدا جون ... خوبی؟
چرا دیگه نگام نمی کنی؟ یعنی اینقدر بد شدم؟ البته حق هم داری ها اااا !!!!!
حالا فقط اینبار یه گوشه نگاهی بهم بنداز .
چی؟ از من خوشت نمیاد ؟ واقعا؟
چرا ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
 
آره خب ما آدم بدا که پیشت جایی رو نداریم .
باشه ،،،، ما میریم تا یه وقت حق آدم خوبات ضایع نشه .
پس با اجازه ......
 
....چی؟ همه برن و من بمونم ؟ نه ه ه ه ه
 میدونستم که اگه هر وقت هم پیشت بیایم باز هم در محبت و رحمتت رو به
روی هیچ بنده ای نمی بندی.
 
میدونی خدا ؟ خیلی دلم  گرفته ... از دست کی؟ خب معلومه از دست خودم.
نه نه...اشتباهی که نکرم ، فقط  تو زندگیم یکی هست که غرورم آزارش میده.
الان هم اومدم تا شاید بتونی با گرفتن این غرور کمکم کنی.
 
درسته که غرور ارزش هر انسانی رو نشون میده. اما دیگه  این ارزش رو هم
 نمی خوام . چون به این نتیجه رسیدم که ارزش واقعی این چیزام نیست.
اصلا هم غرورم رو بگیر و هم پر و بالی که بهم دادی ، تا بتونم بهش ثابت کنم
که از پرواز بیزارم .
 
 حالا از کجا معلوم  که خودش اهله پرواز باشه و می خواد منو جا بزاره ؟!!!!!
نه نه.... پس فعلنه بال و پرم رو نگیر  (بهش احتیاج دارم )...
 
 
غرور
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 و ساعت 15:25 |

آي قوي مغرور !

وقتی  داشتی میرفتی سر به برکه زدی.برکه ای که همه شب میزبان شاعر بود

شاعر داشت مثل هر شب به انعکاس ماه در آب نگاه میکرد

آمدنت آی سو شاعر را متلاطم کرد

امشب هم مي خواهم  تلاطمي روي آبهاي آرام اين بركه سوار كني ؟

من هنوز پرواز تو را نديده ام.و نمیخواهم ببینم

می شود؟ میشود ساکن این برکه شوی؟

من تمام شگردهاي زندگي را همين امروز درون بقچه اي رها كردم ، كنار يك باغچه بي آب و علف و آمدم

و تو هم ماندی. قوی مغرور من

شايد من هم آنقدر بهانة خيس گرفتم كه دلت به حال من سوخت و آمدي آستين مرا گرفتي و بردي آن دورها

من دیگر به دیدن عکس لرزان ماه  در برکه عادت کرده ام

گاهي پيش خودم خيال مي كنم اگر يك وقت غرورت بشكند، صدايش مثل صداي شكستن تنگ بلور بغض يك شاعر تمام سكوت نازك شهر را مي شكند و ديگر همه مي فهمند كه در همين حوالي قوي سفيدي خيال پرواز دارد.

من استخاره براي كار كرده كرده ام .

من قاعدة سرد سكوت را مدتها پيش زير قرص ماه خاك كرده ام .

حرفي بزن اي تنهاترين !

بالي بزن اي مغرور ترين !

آمدم براي صدمين بار نشستم كنار بركه

تا با من حرف بزني ؛

تا در چشمان تو انعکاس ماه را ببینم ؛ اما

اما هرگز نمی خواهم تصویر ماه در چشمان تو لرزان شود

تا شاعرترين شوم .

اما قوی مغرور  من !

هر زمان خواستی پرواز کن. آخر تو بال و پر داری . تو میتوانی پرواز کنی.

اگر آسمان لایق تر از برکه است. پرواز کن

اگر آسمان لایق تر از شاعر است - پرواز کن

آنوقت از هر رهگذری می پرسم :

شما يك پرندة سفيد در آسمان اين اطراف نديديد كه غرورش را در بركه جا گذاشته باشد؟! 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در شنبه دوازدهم شهریور 1384 و ساعت 8:55 |
 
 
در گذرگاه زمان
 خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
 
عشق ها میمیرند
رنگ ها رنگ دگر میگیرند
 
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
دست نا خورده بجا می ماند.
 
 
رويا
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در چهارشنبه نهم شهریور 1384 و ساعت 9:18 |
 
 
لبخندت زیبا
 
            نگاهت سبز
                              دلت دریایی
 
گرمی نگاهت دل طوفانی ام را آرام کرد
 
نمی دانم اینبار ناخدای دلم اشتباه میکند یا نه
 
ولی دلم را به دریا میزنم و از ساحل تنهایی
 
دور می شوم.....به امید اینکه روزی دریای عشق
 
در قلب هر دو .............. طوفانی به پا کند. 
 
 
  
+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در جمعه چهارم شهریور 1384 و ساعت 9:11 |