تبليغاتX
( فرشته های مهربون )
 
مقدسه براي من
پاكي اون چشماي تو
يه گوشه ي نگاه من
فداي خاك پاي تو
 
وقتي طنين اون صدات
مي پيچه توي گوشه من
نميتونم بگذرم از
خنده ي بي رياي تو
 
نور چشاي من تويي
تو غربت و تاريكيا
پناهه راه من ميشه
اجابت دعاي تو
 
چقدر قشنگه زندگي
با تو و در كنار تو
تا كه ميگي دوست دارم
ميلرزه اون لباي تو
 
بي تو نفس نمي كشم
بي تو مهاله زندگي
تمام زندگيه من
يه جا بشه فداي تو
 
گرماي دستاي من از
دستاي مهربونه توست
حالا بده اجازه اي
ببوسم روي ماهتو
 
تو آسمون قلب من
تو تك ستاره ي مني
به آينه نگاه بكن
عشق است اين جمال تو
 
 
+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 15:51 |
 
 
 
زندگی مثله یه قالی میمونه
هم گره داره و هم نقش قشنگ
اما تو به گره هاش نگاه نکن
تا که زیبا ببینی اون همه رنگ
 
زندگی تجربه ی دیروزه
زندگی گذشت ماه و روزه
زندگی چشمای بسته ی تو رو
به نگاهه تازه ای می دوزه
 
زندگی وسوسه ی ما شدنه
زندگی از نو هم آوا شدنه
زندگی همسفره خاطره ها
توی اون حجم نگات جا شدنه
 
زندگی خوده بهشته
گر چه میگن نیست فرشته
اما این دروغه محضه
که میگی از ما گذشته
 
 
 
+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت 17:27 |

 

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...همديگر را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

                                                                                      پائولو کوئليو

آبی و آفتابی باشيد

 

+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 19:19 |
 
 
سلام خدا جون ... خوبی؟
چرا دیگه نگام نمی کنی؟ یعنی اینقدر بد شدم؟ البته حق هم داری ها اااا !!!!!
حالا فقط اینبار یه گوشه نگاهی بهم بنداز .
چی؟ از من خوشت نمیاد ؟ واقعا؟
چرا ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
 
آره خب ما آدم بدا که پیشت جایی رو نداریم .
باشه ،،،، ما میریم تا یه وقت حق آدم خوبات ضایع نشه .
پس با اجازه ......
 
....چی؟ همه برن و من بمونم ؟ نه ه ه ه ه
 میدونستم که اگه هر وقت هم پیشت بیایم باز هم در محبت و رحمتت رو به
روی هیچ بنده ای نمی بندی.
 
میدونی خدا ؟ خیلی دلم  گرفته ... از دست کی؟ خب معلومه از دست خودم.
نه نه...اشتباهی که نکرم ، فقط  تو زندگیم یکی هست که غرورم آزارش میده.
الان هم اومدم تا شاید بتونی با گرفتن این غرور کمکم کنی.
 
درسته که غرور ارزش هر انسانی رو نشون میده. اما دیگه  این ارزش رو هم
 نمی خوام . چون به این نتیجه رسیدم که ارزش واقعی این چیزام نیست.
اصلا هم غرورم رو بگیر و هم پر و بالی که بهم دادی ، تا بتونم بهش ثابت کنم
که از پرواز بیزارم .
 
 حالا از کجا معلوم  که خودش اهله پرواز باشه و می خواد منو جا بزاره ؟!!!!!
نه نه.... پس فعلنه بال و پرم رو نگیر  (بهش احتیاج دارم )...
 
 
غرور
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 و ساعت 15:25 |

آي قوي مغرور !

وقتی  داشتی میرفتی سر به برکه زدی.برکه ای که همه شب میزبان شاعر بود

شاعر داشت مثل هر شب به انعکاس ماه در آب نگاه میکرد

آمدنت آی سو شاعر را متلاطم کرد

امشب هم مي خواهم  تلاطمي روي آبهاي آرام اين بركه سوار كني ؟

من هنوز پرواز تو را نديده ام.و نمیخواهم ببینم

می شود؟ میشود ساکن این برکه شوی؟

من تمام شگردهاي زندگي را همين امروز درون بقچه اي رها كردم ، كنار يك باغچه بي آب و علف و آمدم

و تو هم ماندی. قوی مغرور من

شايد من هم آنقدر بهانة خيس گرفتم كه دلت به حال من سوخت و آمدي آستين مرا گرفتي و بردي آن دورها

من دیگر به دیدن عکس لرزان ماه  در برکه عادت کرده ام

گاهي پيش خودم خيال مي كنم اگر يك وقت غرورت بشكند، صدايش مثل صداي شكستن تنگ بلور بغض يك شاعر تمام سكوت نازك شهر را مي شكند و ديگر همه مي فهمند كه در همين حوالي قوي سفيدي خيال پرواز دارد.

من استخاره براي كار كرده كرده ام .

من قاعدة سرد سكوت را مدتها پيش زير قرص ماه خاك كرده ام .

حرفي بزن اي تنهاترين !

بالي بزن اي مغرور ترين !

آمدم براي صدمين بار نشستم كنار بركه

تا با من حرف بزني ؛

تا در چشمان تو انعکاس ماه را ببینم ؛ اما

اما هرگز نمی خواهم تصویر ماه در چشمان تو لرزان شود

تا شاعرترين شوم .

اما قوی مغرور  من !

هر زمان خواستی پرواز کن. آخر تو بال و پر داری . تو میتوانی پرواز کنی.

اگر آسمان لایق تر از برکه است. پرواز کن

اگر آسمان لایق تر از شاعر است - پرواز کن

آنوقت از هر رهگذری می پرسم :

شما يك پرندة سفيد در آسمان اين اطراف نديديد كه غرورش را در بركه جا گذاشته باشد؟! 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در شنبه دوازدهم شهریور 1384 و ساعت 8:55 |
 
 
در گذرگاه زمان
 خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
 
عشق ها میمیرند
رنگ ها رنگ دگر میگیرند
 
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
دست نا خورده بجا می ماند.
 
 
رويا
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در چهارشنبه نهم شهریور 1384 و ساعت 9:18 |
 
 
لبخندت زیبا
 
            نگاهت سبز
                              دلت دریایی
 
گرمی نگاهت دل طوفانی ام را آرام کرد
 
نمی دانم اینبار ناخدای دلم اشتباه میکند یا نه
 
ولی دلم را به دریا میزنم و از ساحل تنهایی
 
دور می شوم.....به امید اینکه روزی دریای عشق
 
در قلب هر دو .............. طوفانی به پا کند. 
 
 
  
+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در جمعه چهارم شهریور 1384 و ساعت 9:11 |
 

 
  اونی که یار تو بود 
  غم و غمخوار تو بود
  دل به هر کس نمی داد
  دلتو پس نمی داد
 
 
  دل می گفت مقدسه
  عشق اون برام بسه
  از نگاش نفهمیدم
  که دروغه، هوسه
 
 
  غصه خوردن نداره
  گریه کردن نداره
  به یه قلب بی وفا
  دل سپردن نداره
 
 
  آخره قصه چی شد؟
  قلب اون مال کی شد؟
  اون که از من پر گرفت
  چی می خواستیم و چی شد؟
 
 
  اون که عاشق تو بود
  اگه لایق تو بود
  دلتو پس نمی داد
  دل به هر کس نمی داد
 
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384 و ساعت 5:6 |

همه ما تا حالا حداقل برای یه بار هم که شده فیلم یا کارتن پینوکیو رو دیدیم. من امروز میخوام بگم که همه ما تو داستان زندگیمون یه پینوکیو هستیم. ولی باید یه جور دیگه به داستان نگاه کنیم. چطوری؟ اینطوری.

یکی بود یکی نبود به غیر از کلی آدم و پدر ژپتو هچکسی نبود. یه روز ژپتوی پیر تصمیم میگره یه عروسک بسازه. منتها با بقیه عروسکایی که ساخته بود این عروسک فرق داشت ژپتو می خواست اوج هنر و خلاقیتشو با ساخت این عروسک به رخ همه بکشه. درست عین خدا خدا هم یه روز تصمیم میگیره یه موجود دیگه خلق کنه که این یکی با بقه فرق داشته باشه. قراره اشرف مخلوقاتش باشه و در واقع اوج هنر خلقت..به حر حال پینوکیو یا از دید دیگه انسان خلق می شه.ژپتو وقتی میبینه این مخلوق جدیدش واقعا شاهکار شده. حتی خودش هم فکر نمی کرد اینقدر بتونه یه عروسک رو خوب بسازه. تصمیم می گیره هر چی بلده یا هر چیزی که می تونه برایه این کوچولو مفید باشه بهش یاد بده اما .به علت سن زیاد و خیلی چیزای دیگه موفق نشد. تصمیم میگیره .پینوکیو رو بفرسته مدرسه و تو این راه از معلما کمک بگیره. درست همونطوری که خدا برایه راهنمایی ما از پیامبرا استفاده کرد.مگه نمیگن معلمی شغل انبیاست.؟

به هر حال پینوکیو رفت مدرسه.یا بهتر بگم پیامبرا اومدن تا ما آدما رو راهنمایی کنن تا راه و چاه زندکی رو بهمون یاد بدن. اما تو مدرسه حالا به هر دلیل شاید یکی از دلایلش روش نا مناسب درس دادن معلما بود که پینوکیو روز به روز از مدرسه زده می شد.دققیا عین خیلی از ماها که به دلیلی روش های پوسیده تبلیغ دین ما ها از شوق و اشتیاق یاد گرفتن این مسائل می افتن. حتی با علم اینکه می دونن به ضررشون تموم می شه .. اصلا فکر میکنیم این یه محدودیت . همه دوست دارن رها باشن. درست عین همون موقع ها که پینوکیو می رفت مدرسه. فکر میکرد زندونی شده. دیگه یواش یواش کلا از این مدرسه زده شد. جایه اینکه بره مدرسه میرفت تو خیابون گشت میزد. دوست داشت خودش یه چیزایی رو یاد بگیره. ژپتوی پیر یا همون خالق روز به روز از مخلوقش دور تر می شد. طوری که دیگه از هیچکدوم از کارایه پینوکیو خبر ندشات. اصلا دیگه اونو به حال خودش رها کرد.البته علی رغم میل باطنی. خدا هم گفته وای به حال ینده ایکه من اونو به حال خودش رها کنم. اما پینوکیو به حال خودش رها شده بود.

یکی از همین روزا که داشت تو خیابون راه می رفت یه صدایی توجهش رو به خودش جلب کرد . همه بچه ها میتون بیان تو شهر بچه ها زندگی کنن اونجا همه چیز هست. پر از ابنبات و شکلات و ...  . این همون چیزی بود که پینوکیو دنبالش میگشت.سریع رفت و سوار شد.این برای ما ها پیش اومده بعضی وقت ها آدمایه شیطان سفت یا اصلا خود شیطلان با وعده وعیدهاش مارو جذب می کنه.

-                   اگه میگی تاحالا اینطور نشده باور  نمیکنم-. خلاصه پینوکیو میره تو شهر بچه ها اولش همه چیز به خوبی.و خوشی میگذره. ولی وقتی داروی مخصوص رو می خوره پینوکیو دیگه شکل آدم نبود. آره درست حدس زدی. پینوکیو نبدیل به الاغ شده بود. البته اول خر شد بد الاغ. همون روز که به حرف درشکه چی گوش داد خر شد. ولی الان . رسما الاغ شده. ما آدما هم اگه راهی که شیطان پیش رومون میزاره رو ادامه بدیم. خر شدیم.اون روز شیطان تو قالب یه مسئول سیرک ظاهر شد.ولی توزندگی ما. هر روز یه شکلی هست.

پینوکیو دیگه یه الاغ سیرک شده بود. مجبور بود هر کاری بکنه تا کمی علف بهش بدن بخوره.ولی پینوکیو تنها نبود. ماآدما هم هیچوقت تنها نمی مونیم. فرشته مهربون به دادش رسید و اونو از مهلکه نجات داد. خدا هم هیچوقت این انسان خیره سر (خود مو میگم + شما ) رو تنها نمیزاره. همیشه فرشته های مهربونی هستن که ما رو نجات بدن.خوب حالا پینوکیو آزاد شده بود. و به شکل اولش برگشته بود. حتی چند سکه هم داشت.فرشته مهربون خیلی به پینوکیو سفارش کرد که مواظب خودش باشه. پینوکیو هم چون آزاد شده بود و هنوز اسارت رو یادش نرفته بود. قول داد که کار اشتباهی نکنه. درست عین ماها تا کارمون گیر میافته یاده خدا می افتیم.به محض اینکه کارمون راه می افته یا به قول معروف حاجتمون روا میشه.یادمون میره. خیلی اگه هنر کنیم یه چند وقتی مثه پینوکیو بچه خوبی می شیم.مگه نه ؟؟؟

اما این شیطان از رو حسودی هم که شده دست بر دار نیست.این بار چون پینوکیو مزه آزادی رو چشیده بود ! از راه دیگری وارد شد.از راه طمع. و تو شکل گربه نره و روباه مکار. تو زندگی خودمون هم همیشه همینطور بوده.تو موقعیت های مختلف با چیزای مختلف گول می خوریم.گربه نره و روباه مکار کار خودشون رو کردن و پینوکیو رو گول زدن با حقه و فریب سکه هاشو گرفتن. بازم پینوکیو گول خورده بود. دوباره یاده فرشته مهربون افتاد. (عجب رویی و ...........................

خلاصه. پینوکیو بعد از یه مدت طولانی وقتی همه شیطونیاشو کرده بود. یاده ژپتوی پیر میافته همون که خلقش کرده بود. همون که کلی بهش محبت کرده بود.حتی بیشتر از فرشته مهربون. ما هم همینطوری هستیم وقتی پیر میشیم یاده خدا می افتیم. صبح تا شب تسبیح دست می گیریم و.... آدمه خوبی میشیم .خیر میشیم و خلاصه کلی منت خدا رو میکشیم. ولی چه سود.

شرمنده خسته شدی؟. اینو بگم دیگه تموم می شه

یه نگاهی به زندگیت بنداز. ببین دست کمی از پینوکیو نداشتیم. پس بیایم  یادمون نره از کجا اومدی. کی خلقمون کرد. کاری نکنیم که خالق از حلق ما پشیمون بشه. من اگه جایه ژپیتو بودم همون روز اول پینوکیو رو میانداختم تو شومینه .حداقل گرمم می کرد. شاید هم وقتی بعد از چند سال پینوکیو رو میدیدم می انداختمش تو شومینه باهاش یه چای درست میکرد. اصلا شاید منظور خدا از جهنم همین باشه. نکنه خدا ما رو بندازه تو جهنم تا گرم بشه. فقط اینو میدونم که جهنم از آتیش شومینه ژپیتو داغ تره. پس مواظب خودمون باشیم. به حرف فرشته مهربون هم گوش بدیم

 

+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در جمعه بیست و یکم مرداد 1384 و ساعت 23:45 |
 
 
راستش
تازه باورم شده بود که میتونم بهش تکیه کنم. اما نمیدونستم که چشمای
باورم دارن اشتباه میکنن. شاید هم من از اون یه بت ساخته بودم. بتی که
تموم آرزوهامو در خودش خلاصه میکرد. اما...اما
 
ای کاش قلبم زبون نگاهشو نمی فهمید. ای کاش نسیم وجودم پاشو تو اون
غربت نمی زاشت.
 
و حالا تنها چیزی که ازش به یادگار مونده خاطرات شیرینیه که هیچ وقت از
دفتر خاطرات ذهنم پاک نمیشه. امیدوارم من هم تونسته باشم خاطرات
قشنگی رو برای اون  قلب مهربون ولی ترسوش آفریده باشم.
 
حالا هم می خوام این متن رو تقدیم کنم به جزیره عزیزم. جزیره ای که
همیشه با وجودش آبی و آفتابی ام.
 
 
 
+ نوشته شده توسط فرشته های مهربون در جمعه بیست و یکم مرداد 1384 و ساعت 8:48 |